من صبح روزی به دنیا آمدم که خورشید نور نداشت
بیلم را برداشتم وبه معدن رفتم و شانزده تن ذغال نمره نه بار زدم
رییس ریزه ام گفت : ((ماشالاه خوشم آمد))
تو شانزده تن بار میزنی وبه جایش آن چه داری
این که یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرورفته تر
آهای پطرس مقدس !دور روح ما خیط بکش
که ماروحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم
وقتی می بینید دارم می آیم بهتر است کنار بروید
خیلی ها این کار را نکردند و مردند
من یک مشتم از آهن است آن یکیش فولاد
اگر مشت راست بهتان نگیرد مشت چپم میگیرد
بعضی معتقدند آدم از خاک خلق شده
اما مرد فقیر و دیوانه ای هم هست
که از عضله و خون درست شده
از عضله و خون و پوست و استخوان
واز مغزی ضعیف و پشتی قوی
تو شانزده تن بار می زنی و بجایش آن چه داری
این که یک روز پیر تری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر
آهای پطرس مقدس !ما را به مرگ مخوان
ما نمی توانیم بیاییم
ما روحمان را به انبار کمپانی سپردهاییم
غرب زدگی – جلال آل احمد
شعر از : Merle Travis