Wordpress Themes

هیچ نشاید…

در این روزگار، شب هایی را صبح می کنیم که از شب تاریک حافظ، هزار بار تاریک تر است، موج بیمناک تر شده و گرداب ها هایل تر. شاید تنها شباهتش با آن روزگار در این است که حال ما را هنوز هم سبک بالان ساحل ها نمی دانند!

در حسرت دیروزیم و در انتظار فردا و در این بین امروز رنگ باخته را هم فراموش کرده ایم تا سنت در حسرت دیروز ماندمان جاودانه بماند.

هنوز به همان سنت داستان های کهنه زندگی می کنیم و طرحی برای نوشتن داستانی تازه نداریم…

در رویاهایمان با اسب آرزوها می تازیم و می رانیم و فراموش می کنیم در سراسر زندگی باید بر روی زمین خاکی با انسان های خاکی زندگی کنیم که اگر آنان نیز خاکی نباشند، آزار می بینیم و اگر باشند آزارشان می دهیم.

در این شهر هنوز مردمان، مسگران شوشتری را به جرم خطای آهنگران بلخی مجازات میکنند و گردن می زنند، گویی مسگران شوشتری هم به قربانی شدن به جای آهنگران بلخی عادت کرده اند!

روزگار غریبی است….حکایت این روزهای خود را هرچه گشتم جز در “بث الشکوی” عین القضات همدانی نیافتم که چه زیبا نوشت:

هر چه مینویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نوشتم همه آن است که یقین ندانم که نوشتنش بهتر است از ننوشتنش .
ای دوست نه هر چه درست و صواب بود روا بود که بگویند…
و نباید در بحری افکنم خود را که ساحلش پدید نبود
و چیزها نویسم بی « خود» که چون « واخود» آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور .
ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت…
حقا و به حرمت دوستی که نمی دانم این که نوشتم طاعت است یا معصیت !
کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاص یافتمی !
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن بغایت !
و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم،
چون احوال عاشقان نویسم نشاید ،
چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید ،
و هر چه نویسم هم نشاید و اگر هیچ ننویسم هم نشاید ،
و اگر گویم نشاید، و اگر خاموش گردم هم نشاید
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید و
اگر خاموش شوم هم نشاید!

۸ نظر برای “هیچ نشاید…”

  1. amir sabetq گفته:

    باسلام.

    جهان آفرین راجهانی نبود
    جهان را اگر اصفهانی نبود.

    شاعر رانمی شناسم . یک شعر هم ازاحمد زاهدی تقدیم به شما وخوانندگان وبلاگ .

    تا سرودن
    برای خواندنِ شعری آمده‌ام
    که سروده نشده
    و نوشیدنِ جامی
    که آورده؟!

    تنهایی را چاره‌ای نیست
    این واژه را نمی‌شود جمع بست

    برای پرستویی آواز می‌خوانم
    که حنجره‌اش را به من قرض داده است
    و گنجشک‌های سردِ ترس‌خورده
    هم‌آوازِ من می‌شوند
    که باز بهار
    مثلِ همیشه دیر
    بر نعشِ پرستو می‌رسد

    برای خواندنِ فاتحه‌ای آمده بود؛ رفت
    شعری که سروده نمی‌شود؛ می‌میرد.

    بالای صفحه

    ——————————————————————————–

    ——————————————————————————–

    در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

    AVAyeAZAD.com © ۲۰۰۳-۲۰۰۹

    [پاسخ]

  2. sheri گفته:

    قلم زیبا و دلنشینی داری….
    انتخابت هم فوق العاده بود

    پیروز و بهروز باشی

    [پاسخ]

  3. محمدرضا گفته:

    به قول اخوان: “من گمانم زندگی باید همین باشد”

    [پاسخ]

  4. amir sabetq گفته:

    سلام . از اعتماد شما خوشحالم . من هم هم چنین . وشعری هم تقدیم به شما ودوستان وبلاگ فرهنگیتان. شعر از سیمین بهبهانی .

    فرمان پذیر آتش باش

    هی قرص ،‌ هی دوا ، ول کن
    این زندگی ست؟ آری ؟
    نه
    بهبود جسم ویران را
    هیچ انتظاری داری ؟
    نه
    فردا چگونه خواهد بود ؟
    دنیا درست خواهد شد ؟
    خورشید رقص خواهد کرد
    از بعد سوگواری ؟
    نه
    مهتاب در سرابستان
    هر شب حریر خواهد بافت ؟
    صبح از ستیغ خواهد تافت
    با شال نقره کاری ؟
    نه
    فقر و فساد و فحشا را
    از این خرابه خواهی راند
    تا عیش و امن و تقوا را
    سوی سرا بیاری ؟
    نه
    مقتوله های مسکین را
    کز بغض خویش نان خوردند
    بر گور اگر گذر کردی
    نان دگر گذاری ؟
    نه
    هی قرص ، هی دوا ، بس کن
    این شرق شرق شلاق است
    هر ضربه را یقین دارم
    با نبض می شماری ، نه ؟
    بالا بلند پویا را
    ننگ است ضعف و بیماری
    گر آخرین دوا خواهی
    مرگ است و شرمساری ، نه
    برخیزد و چهره رنگین کن
    تا باز نوجوان باشی
    پیش عدوی بدخواهت
    خواری مباد و زاری نه
    در آخرین نبرد ای زن
    فرمان پذیز آتش باش
    دست به خود گشودن هست
    گر پای پایداری نه

    [پاسخ]

  5. amir sabetq گفته:

    باسلام . شعری تقدیم به شما وخوانندگان وبلاگتان .

    مرتضی موحدی

    ای دل بشارت می‌دهم، خوش روزگاری می‌رسد
    یا درد و غم طی می‌شود، یا شهریاری می‌رسد

    گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان
    این کشتی طوفان زده، هم بر کناری می‌رسد

    اندیشه از سرما مکن، سر می‌شود دوران دی
    شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری می‌رسد

    ای منتظر غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
    گردی به پاشد در افق، گویی سواری می‌رسد

    یار همایون منظرم، آخر در آید از درم
    امید خوش می‌پرورم، زین نخل باری می‌رسد

    «مفتون» منال از یار خود، گر بر تو گاهی تلخ شد
    کز گل بدان لطف و صفا، گه نیش خاری می‌رسد

    [پاسخ]

    admin پاسخ در تاريخ اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ ۸:۱۰ ب.ظ:

    درود
    بسیار زیبا بود
    ممنون از لطفتون

    [پاسخ]

  6. احسان گفته:

    چیطوری دادا؟!!

    [پاسخ]

  7. نفیسه-ق گفته:

    kasio nemibinam too paranez?

    [پاسخ]

محل نوشتن نظرات